سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...
كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۱۳ - ۱۴:۵۷
بخواب پادشاه خوبان
بخواب تا نبینی آنچه در ایران تو میگذرد
ایرانت مهد تمدنت
آنجا که تو آن را به عرش رساندی اینک شده برهوتی بی آب و علف
دیگر حتی مردمانش اسم ایرانی ندارند
جای آرش و کوروش و م... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۱۳ - ۰۰:۱۷
یکی بود منم بودم…! زیر گنبد کبود غیر از خدا یه مشت آدم بدبخت بیچاره هم بودن..! یه میرزا بنویس هم بود که گاهی واسه دل خودش یه چیزایی مینوشت…! از دردها … از ظلم ها…از بغض ها…! گاهی هم از درد خودش مینوشت و بعد که نوشته خودش رو می خوند دلش به حال خودش میسوختُ سرش... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۱۲ - ۰۱:۱۶